
چقدر این فکر هیچ بودنم را دوست دارم.خستگی را از تن میبرد،هیجانات ناشی از احساساتم را کم میکند و مثل یک ارام.بخش همه چیز را مرتب میکند...
چقدر فانی بودن را دوست دارم.
من کیام عزیزِ جان؟تو شایستهی فناناپذیری هستی...من چیزی به جز دوست داشتن ِ دوست داشتن گاهی گاهی تو ندارم که ارزش بقا داشته باشد..
همین است!من دوست داشتنت را دوست دارم عزیزم...
بگذار با همین خوش باشم.
برچسب:
نویسنده: نیما نیکفر
آخرین یادداشتم رو که منتشرش هم نکردم اصلا به یاد نمیارم،من؟من اون رو نوشتم؟من خیلی وقته احساس نیاز به نوشتن ندارم.من خیلی وقته گم میکنم خودم رو لابه لای نوشتنهایی از جنس جدید،از جنس سوالهای بازتابی،برنامهریزی و ...
حالا امشب شبی از اوایل ۳۳ سالگی دارم دوباره مینویسم.اینجا مینویسم،میخوام بیدار بمونم تا نماز صبح.میخوام بنویسم که...نوشتنم نمیاد.کاش مثل نوجوونی میتونستم اون جوری کلمات رو به هم پیچ و تاب بدم و پر از حس بریزم روی صفحه گوشی.ولی خبری از اون همه شور نیست.فقط برای اینکه یادم با
برچسب:
نویسنده: نیما نیکفر
یکی از دوستان همسرم اینجا رو خونده بود و رفته بود بهش گفته بود خانمت افسردگی داره:)قضیه مال خیلی وقت پیشه،ولی بعد از اون من یکم محتاط شدم نسبت به نوشتن.اگرچه دوست دارم آزادانه بنویسم ولی انگار وقتی فقط یک برش از یک موضوع رو بیان میکنی،این حواشی هم ممکنه پیش بیاد.
تازگیهای کشفهای جدیدی دارم.از ترسهام چیزهایی فهمیدم.از میانهها،تازگی ها فهمهای جدیدی پیدا کردم.نسبتهای جدیدی لا جهان و مافیها درون خودم پیدا کردم.اشتراک همهشون اینه که نیازی به توضیح و اثبات خودم ندارم.نیازی به برون ریختن هرآ
برچسب:
نویسنده: نیما نیکفر
تو پرواز کردی و قلب من هنوز زیر اوارهای بمبهای ۸۰ تنی تکه تکه و مچاله است.اغراق نیست، اشکم در این سوگ بی امان و همیشگیست.شجریام میخواند و من به یاد تو وصل می شوم،چارتا می خواند و من،هر شعری،هر نوایی،هر دعایی، هر شهیدی... یاد تو جاریست شهید عزیز...
این غم جبران ناپذیر،این سوگ عجیب...ای کاش با من بماند.از نشانههای زنده بودنم.روزی هست،که تو باز هستی،ای کاش کنار آن مرد بزرگ،در روزگار شیرین آن زندگی،من هم سهمی داشته باشم...لا خیر فیالحیاة...من دون هواک...چه فایده دارد نوشتن؟آه از نهادم بلند می
برچسب:
نویسنده: نیما نیکفر
با ذوق و عجله خودم رو رسوندم به جلسه،گفتگو هایی شد و آخر سر غزلی هم خواند و پایان.چقدر پاسخ بود برای سرگشتگی این روزهای من.اما اما اما...
من دوست داشتم انقدر غزل بخوانم و اشک بریزم...من دوست داشتم انقدر موسیقی بشنوم و اشک بریزم...خواهش کردم از دوستان،نشستند،باز هم خواندیم و خواندند...من نتوانستم بخوانم.بغض توی گلویم و حضور در جمع شعرا،دو مانع خواندنم شدند.میشنیدم و آرام اشکهایم را پاک میکردم...جمع کوچکی بود و شاید توجیهی نداشت گریهی این چنینی...میان اشکهای آرام،وقتی راز می گفتم توی دلم ب
برچسب:
نویسنده: نیما نیکفر
سر سفرهی شام بودیم خونه اقاجون که زنگ زدم قرار بذاریم برای برنامهی صبح که بریم بوستان ...تازه تازه، از کربلا برگشته بود.گفتم زیارت قبول.حرف بیشتری نمیتونستم بگم.نمی تونستم بشنوم که داشت می گفت خیلی یادتون بودم.
یکپارچه شدم اشک و حسرت...اشکام رو توی چشمام نگه داشتم،با صدای آروم گفتم ممنون. ایشالا.حالا هم،خواستم بنویسم،اما دست هام پر از اشکشد،چشمهام،قلبم، و دلتنگی و دوری و...مینویسم اینا رو که یادم بمونه.
برچسب:
نویسنده: نیما نیکفر
مقدمهی درداوری داشت،مثل فیلمهای کلاسیکی که هیچ وقت ندیدهام.والدین بی اعصابی که بچههایشان کنارشان سو تغذیه دارند و خشونت دارند.اما بعد،قشنگ میشود داستان.داستان آزادی است و برای هرچیزی شگفتی داشتن.دیدن اقیانوس،دشت،اسب،سواری کردن روی اسب و حرف زدن و حمام آب داغ و حوله و تخت...
برای کلمهها.کتاب را خواندم چون فکر کردم شاید اگر جنگ شد،من هم باید راه نجاتی بد بلد باشم.شاید باید بلد باشم نوشیدنیهایی درست کنم که خاطره ساز باشندمثل شکلات داغ با کره ی بادوم زمینی یا هرچیزی.توی جعبهی والدگریام ی
برچسب:
نویسنده: نیما نیکفر
صدای نفسهای بدون خر خرش آرامش بخشه.یعنی گلوش خوب شده. حالا کمی رمان عاشقانهی تازه تازهای را بخوانم و بخوابم...
برچسب:
نویسنده: نیما نیکفر
دیگه شبا که از اتاق بچهها میام بیرون تو هم خوابی عزیزدلم! و من دلتنگ دیدنت و باهات حرف زدن... آشوبم،آرامشم تویی... حقیقت داره دلتنگی...
برچسب:
نویسنده: نیما نیکفر
سرشارم از انرژی ... سرشارم از زندگی...
برچسب:
نویسنده: نیما نیکفر
دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد... . . .
برچسب:
نویسنده: نیما نیکفر
برچسب:
نویسنده: نیما نیکفر
زهی عشق زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا... چه نغز است و چه خوب است و چه زیباست خدایا...
برچسب:
نویسنده: نیما نیکفر
امشب روی ابرام...از خوشحالی برگزاری جلسهی رونمایی کتاب،از ذوقِ همسرجان،از تلاشش،نیت شفاف و قشنگش،دل مهربون و مناعت طبعش،از خوشیِ کنارش زندگی کردن...
امشب از بودن توی این جمع،از این ارتباطاتی که خدای بزرگ جلوی پامون گذاشته،از این فرصت و نعمت،بی نهایت سپاسگزارم...
سرشارم از شوق و شکر...
خدای مهربون،من یک عمر میخوام فقط برای تشکر از این نعمتها...
برچسب:
نویسنده: نیما نیکفر