نشود فاش کسی.. - تاریخ: 1405/5/8 ساعت: 13:20
چقدر این‌ فکر هیچ بودنم را دوست دارم.خستگی را از تن می‌برد،هیجانات ناشی از احساساتم را کم می‌کند و مثل یک ارام.بخش همه چیز را مرتب می‌کند...چقدر فانی بودن را دوست دارم. من کی‌ام عزیزِ جان؟تو شایسته‌ی فناناپذیری هستی...من چیزی به جز دوست داشتن ِ دوست داشتن گاهی گاهی تو ندارم که ارزش بقا داشته باشد..ه...
مدت ها بعد - تاریخ: 1405/5/8 ساعت: 13:20
آخرین یادداشتم رو که منتشرش هم نکردم اصلا به یاد نمیارم،من؟من اون رو نوشتم؟من خیلی وقته احساس نیاز به نوشتن ندارم.من خیلی وقته گم می‌کنم خودم رو لابه لای نوشتن‌هایی از جنس جدید،از جنس سوال‌های بازتابی،برنامه‌ریزی و ... حالا امشب شبی از اوایل ۳۳ سالگی دارم دوباره می‌نویسم.اینجا می‌نویسم،می‌خوام بیدار...
ترس های مثل هم - تاریخ: 1405/5/8 ساعت: 13:20
یکی از دوستان همسرم این‌جا رو خونده بود و رفته بود بهش گفته بود خانمت افسردگی داره:)قضیه مال خیلی وقت پیشه،ولی بعد از اون من یکم محتاط شدم نسبت به نوشتن.اگرچه دوست دارم آزادانه بنویسم ولی انگار وقتی فقط یک برش از یک موضوع رو بیان می‌کنی،این حواشی هم ممکنه پیش بیاد. تازگی‌های کشف‌های جدیدی دارم.از تر...
سید الامة - تاریخ: 1405/5/8 ساعت: 13:20
تو پرواز کردی و قلب من هنوز زیر اوارهای بمب‌های ۸۰ تنی تکه تکه و مچاله است.اغراق نیست، اشکم در این سوگ بی امان و همیشگی‌ست.شجریام می‌خواند و من به یاد تو وصل می شوم،چارتا می خواند و من،هر شعری،هر نوایی،هر دعایی، هر شهیدی... یاد تو جاریست شهید عزیز... این غم جبران ناپذیر،این سوگ عجیب...ای کاش با من ب...
حافظ خوانی - تاریخ: 1405/5/8 ساعت: 13:20
با ذوق و عجله خودم رو رسوندم به جلسه،گفتگو هایی شد و آخر سر غزلی هم خواند و پایان.چقدر پاسخ بود برای سرگشتگی این روزهای من.اما اما اما... من دوست داشتم انقدر غزل بخوانم و اشک بریزم...من دوست داشتم انقدر موسیقی بشنوم و اشک بریزم...خواهش کردم از دوستان،نشستند،باز هم‌ خواندیم و خواندند...من نتوانستم بخ...
نور امید باران - تاریخ: 1405/5/8 ساعت: 13:20
سر سفره‌ی شام بودیم خونه اقاجون که زنگ زدم قرار بذاریم برای برنامه‌ی صبح که بریم بوستان ...تازه تازه، از کربلا برگشته بود.گفتم زیارت قبول.حرف بیشتری نمی‌تونستم بگم.نمی تونستم بشنوم که داشت می گفت خیلی یادتون بودم. یکپارچه شدم اشک ‌و حسرت...اشکام رو توی چشمام نگه داشتم،با صدای آروم گفتم ممنون. ایشالا...
جنگی که نجاتم داد - تاریخ: 1405/5/8 ساعت: 13:20
مقدمه‌ی درداوری داشت،مثل فیلم‌های کلاسیکی که هیچ وقت ندیده‌ام.والدین بی اعصابی که بچه‌هایشان کنارشان سو تغذیه دارند و خشونت‌ دارند.اما بعد،قشنگ می‌شود داستان.داستان آزادی است و برای هرچیزی شگفتی داشتن.دیدن اقیانوس،دشت،اسب،سواری کردن روی اسب و حرف زدن و حمام آب داغ و حوله و تخت... برای کلمه‌ها.کتاب ر...
من نه منم من - تاریخ: 1403/2/18 ساعت: 0:57
صدای نفسهای بدون خر خرش آرامش بخشه.یعنی گلوش خوب شده. حالا کمی رمان عاشقانهی تازه تازهای را بخوانم و بخوابم...
تنهایی - تاریخ: 1403/2/18 ساعت: 0:57
دیگه شبا که از اتاق بچهها میام بیرون تو هم خوابی عزیزدلم! و من دلتنگ دیدنت و باهات حرف زدن... آشوبم،آرامشم تویی... حقیقت داره دلتنگی...
صبحدم - تاریخ: 1403/1/26 ساعت: 20:04
سرشارم از انرژی ... سرشارم از زندگی...
نجف... - تاریخ: 1402/11/30 ساعت: 15:55
آن آخر صف،دلی که سخت مچاله است،قلب هزارتکه ام را توی دستم گرفتهام به هوای نگاهی که میدانم لطف است سراسر...تو میدانی که چقدر هر روز خودم را روبه روی حرمت دیده ام و امین الله خواندهام...دستم را بگیر...Adblock test (Why?)
دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد - تاریخ: 1402/11/30 ساعت: 15:55
دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد... . . .
شبانه - تاریخ: 1402/10/17 ساعت: 15:52
گاهی وقتا سبکم، وسیعم، میتونم مسائل رو از هم تفکیک کنم،حسهام رو مدیریت کنم،وقتهام کش میاد،شب هرچقدر خسته باشم میتونم با هانی وقت بگذرونم،حرف بزنیم و هرچقدر خواست کتاب بخونیم و بعدش خسته نباشم و غرغرو نباشم.امشب از اون گاهی وقتها.از اون گاهی وقتهایی که میتونم موانعم رو ببینم.ببینم چرا وقتی هانی لحنش ...
در پیش چو تو مستی... - تاریخ: 1402/10/11 ساعت: 14:45
زهی عشق زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا... چه نغز است و چه خوب است و چه زیباست خدایا...
من مست و تو دیوانه... - تاریخ: 1402/10/11 ساعت: 14:45
امشب روی ابرام...از خوشحالی برگزاری جلسهی رونمایی کتاب،از ذوقِ همسرجان،از تلاشش،نیت شفاف و قشنگش،دل مهربون و مناعت طبعش،از خوشیِ کنارش زندگی کردن...امشب از بودن توی این جمع،از این ارتباطاتی که خدای بزرگ جلوی پامون گذاشته،از این فرصت و نعمت،بی نهایت سپاسگزارم...سرشارم از شوق و شکر...خدای مهربون،من یک...
خیلی دور،خیلی نزدیک - تاریخ: 1402/10/3 ساعت: 13:47
راستش این روزها، فکر میکنم و حس میکنم ارتباطم با تو صمیمی ترین رابطهمه.میدونم سطح ارتباطمون خیلی نزدیک نیست ولی از همینجا که هستم خودمم.برای نمازهایی که دیر میشه خوندنش نگران نیستم،برای زودهاش هم حس برنده بودن ندارم.راحتم.امنم.احساس امنیت میکنم.میدونم دوسم داری.یا شاید دارم تمرینش میکنم.که اگر فاطمه...
قدرتِ نیمهشب - تاریخ: 1402/10/3 ساعت: 13:47
نیمهشب، یک قدرتی به من میده.به هوای شیرخوردن دخترک بیدارم،بلند شدم،خوراکی خوردم،آب خوردم،پسرک صدا زد که بیا حرف بزنیم!رفتم و توی اتاقش نشستم.اینترنت رو روشن کردمتا خواب دخترک محکم بشه.تلگرام رو باز کردم،پادکست همزن رو باز کردم،عکسها رو نگاه کردم و انگار اون قدرتِ دخترکِ نوجوان درونم شعله گرفت لحظهای...
روزهای روشن - تاریخ: 1402/9/21 ساعت: 15:40
هفتمین روزه که برای دومین بار مامان شدم.چقدر روشنه این روزها...خوشحالیاش رو باید نوشت و ثبت کرد،خستگیاش رو ماساژ داد،دلتنگیاش رو به دریا سپرد و این شب های روشن رو توی سینهم حفظ کنم،اون لحظههایی که هانی میاد زهرا رو بغل میکنه و براش شعرایی که میخوندم رو میخونه.اون لحظه هایی که صداش میکنه و زهرای بهار...
انژیوکت - تاریخ: 1402/9/12 ساعت: 5:53
دیشب دوازده تا جای انژیوکت روی دستام رو شستم.دوازدهتا جای چسبی که سوزنها رو توی رگهای پاره و بیخونم رو محکم کرده بود برای رد کردن انتی بیوتیکها و مسکنها.Adblock test (Why?)
پایان؛اپیزود اول - تاریخ: 1402/8/29 ساعت: 23:51
یک لحظه چشمهایم را باز کردم،احساس کردم تکان محکمی خوردیم،دوباره خوابیدم و خواب رفتم.بیدار که شدم فهمیدم زلزله بوده.ترسیدم و بعد، کمی بعد، غمگین شدم.از فکر اینکه الان میتوانستیم زنده نباشیم.از فکر اینکه چه پایانی خواهم داشت.از فکرش غمگین شدم.وضو گرفتم و امینالله را،که مونس این روزهایم است خواندم.و غم...