ما که سخت حیرانیم - تاریخ: 1396/10/28 ساعت: 4:51
امروز هم گذشت... و من هنوز دخیل بسته ام به خاطره های سفر...دلم برای زیارت عاشورایی که جلوی در قسمت مردونه با فاطمه خوندیم سرپا،تنگ شده.دلم برای هق هق گریه کردن تنگ شده.دلم... خدا دلم.. دلم تنگه و این دلتنگی رو دوست دارم.فقط دعا کنید که ... بعد نوشت: باید دعا میکردم برنگردم،باید میخواستم این را از شم...
مشتاق دیدار - تاریخ: 1396/10/28 ساعت: 4:51
خیلی سال پیش بی بی فوت شد.من ۱۰ سالم بود و الان ۱۵ سال میگذره از اون روزا و من گاهی خیلی دلتنگ بی بی می شم.دلتنگ سیر دیدنش... اون گاهی اوقات، درست وقتیه که دخترعموی بی بی رو می بینم.انگار خود بی بی رو دارم می بینم...گاهی قایم میشم و یواشکی مدتی سیر نگاهش می کنم...وقتی می بینمش چقدر بیشتر دلتنگ می شم...
۳۹ از ۹۰ - تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 18:08
تو خواب و من بیدار... یا  تو بیدار و من خواب... #شبانه #دلم بارون میخواد خدا  #دلم سفر میخواد با صدای بلندی که بخونه (زمان بدون تو سر گذر ندارد...)
باز باران باران... - تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 18:08
باز باران بی امان،دریا دلم باران بی امان میخواد و دریا 
آمدم ای شاه پناهم بده - تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 18:08
خط امامی ز گناهم بده... ای حرمت ملجأ درماندگان... دور مران از در و راهم بده...
خون دل ها خورده ایم.... - تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 18:08
چقدر گوش می کردیم؛ منم باید برم،اره برم سرم بره... من المومنین رجال صدقوا... الحمدلله بارها... من مانده ام و دلی که غربت دارد... فرزندان و همسران شهید،جای شهدای عزیز در این جشن بزرگ خالی ست...
بلک فرایدی - تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 18:08
جمعه ی سیاه... ان الدنیا لعب و لهو...
یا ذخر من لا ذخر له... - تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 18:08
بعضی موقعیت ها را هم نمی شود توصیف کرد.چه طور می توانم این همه مهر را وصف کنم؟ چطور می شود که در نبرد من با دیگری، تو پیروز می شوی؟ چگونه ای که نمی شناسمت اما به تو آشناترم تا به خودم؟ این رابطه را چگونه می توانم وصف کنم... مثلا این که من را دعوت کرده ای؟ حتی فکرش... مثلا این که یک بار دیگر، چشم های...
آزر ماه - تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 18:08
هیچ وقت تصور نمی کردم مربی بشم.مربی کلاس اول.اون هم  پسرانه. واقعا بچه ها پاک  دوست داشتنی اند... واقعا کنار بچه ها بودن خیلی خیلی لذت بخشه. فکر نبودنمم غصه میاره برام.
مبهوت - تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 18:08
شب بیدار های پاییزی گریه کردن روی صندلی جلوی ماشین  و چرخ چرخ چرخ خوردن توی کوچه پس کوچه های شهر ای که مرا خوانده ای، راه نشانم بده
جان و جهان - تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 18:08
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند ... پی نوشت: یاد حرم با ما چه خواهد کرد... دلم داره برای حرم پر می کشه
ما که سخت حیرانیم - تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 18:08
امروز هم گذشت... و من هنوز دخیل بسته ام به خاطره های سفر... دلم برای زیارت عاشورایی که جلوی در قسمت مردونه با فاطمه خوندیم سرپا،تنگ شده.دلم برای هق هق گریه کردن تنگ شده.دلم... خدا دلم.. دلم تنگه و این دلتنگی رو دوست دارم.فقط دعا کنید که ... بعد نوشت: باید دعا میکردم برنگردم،باید میخواستم این را از ش...
تلخ - تاریخ: 1396/8/8 ساعت: 18:54
لحظه ای تلخ تر از این نیست که چادر را از صورتم کنار می زنم، اشک هایم را پاک می کنم.هق هق ام را قورت می دهم و بلند می شوم و به راه می افتم تا به خانه برسم و بقیه ی زندگی را ادامه دهم... +تاریخ یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶ساعت ۱۰:۵۴ ب.ظ نویسنده نیک اندیش |
مهمان - تاریخ: 1396/8/8 ساعت: 18:54
نوشته ها، راز آلود ترین های روزگارند. میتوانی نوشته ها را با صدای آن که نوشته بخوانی...می توانی هزار بار بخوانی و هر بار اتفاق تازه تری بیفتد. +مهمان نوشته هایی هستم از جنس نور؛با صدایی ملکوتی...
مشقِ محسن - تاریخ: 1396/7/5 ساعت: 8:34
تنت شهید شد سرت شهید شدو تمام عضوهای پیکرت شهید شد...آه پیکرت...چه شد؟مثل لاله هازیر دست و پا...مثل شعرهای توی روضه ها شهید شد...آه... حرف روضه شد باز هم همان سکانس توی دشت، پستی و بلندی و غروب و سر...جان به سر رسید بازهم، ماجرای دیگری به سر رسید هم زمان،در سکانس صحنه ای در هزار سال قبل قصه توی قتلگ...
خودم با بچه هام فدای بانوی دمشق... - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 13:56
از زمان رها میشم وقتی این نوا رو گوش میدم.در زمان سفر می کنم.همیشه به آقای همسر می گم این آدم یک کار خوبی کرده که آنقدر صداش به دل آدم می شینه. دلم برای قرارهامون تنگ شده،قرار هایی که هیچ وقت بهش پایبند نبودم...
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن... - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 13:56
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن... ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن... ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن... ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن...
ضمیر - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 13:56
نمیتوانم ضمیری برای مخاطب نوشته هایم انتخاب کنم.کلمه ها درخور شان نیستند.با ابهت تر است از "تو" ، رفیق تر است از "شما"،حاضر تر است از "او".کاش مخاطب عزیزتر از جان نوشته هایم... کاش... کاش...
شمیم بهشت - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 0:13
من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم
منم و باز باران بین قم تهران که می گیرد - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 0:13
نه روزی هست که خیلی کارم زیاده.از صبح زود تا عصر میرم مدرسه و وقتی برمیگردم واقعا خستم.نه روزه،با این که یک روزهایی، روز کاری تو نبوده،صبح زود،بیدار شدی و همراه من اومدی و تا بعد از ظهر کنارم موندی.نه روزه که من سرشارم از مهرورزی های تو.امروز توی اوج خستگی م،وقتی پیشنهاد بستنی "داداش علی" رو دادی،خی...