دلتنگی یعنی... - تاریخ: 1402/8/29 ساعت: 23:51
دلتنگی یعنی دوستاتو برای اخرین بار دعوت کنی خونهت،براشون کیک بگیری،باهاشون بخندی در حالیکه مدام اشکاتو پاک میکنی،یعنی فین فین یواشکی و ی خداحافظی که چون نمیخوای گریه کنی کوتاهش میکنی.یعنی بچههاتون صدای خندهشون از اتاق بیاد و به این فکر کنی که از پس فردا برای دیدنشون معلوم نیست چقدر باید صبر کنی.دلتن...
سحرِ پاییزی - تاریخ: 1402/8/1 ساعت: 19:06
بیدار شدم از خوابی که قبل از دیدنش بهش فکر میکردم.به گپ و گفتم با مربی پسرک،به آشکار شدن من درون آینهی کوچک وجودش.بی خوابی زده به سرم و نیمساعتی بیشتره دارم برای خواب رفتن این پهلو به اون پهلو میشم،توی ذهنم سناریوی گفتگوم با میم رو می چینم.خواهشم رو.آرزوم رو بهش میگم و اگر بپذیره عاشق این راه میشم.ب...
ی مدینه،ی بقیعه... - تاریخ: 1402/6/28 ساعت: 15:36
خیال کن امشب مدینه بودیم،کنار بقیع غریب و حرم مهربانترین مرد دنیا،امینالله میخواندیم و روزی میبردیم از سفرهی مهربانت، یا رسولالله و یا حسنبنعلی...Adblock test (Why?)
بیخوابی - تاریخ: 1402/6/28 ساعت: 15:36
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست منزل آن مه عاشقکش عیار کجاست...
و اقرا علیک السلام - تاریخ: 1402/6/15 ساعت: 2:58
روز آخر،روز آخر رو نگم که به دیدن رفیق شفیق گذشت توی بهشت.وقت وداع اما گریه نکردم.گریههامو سوغات آوردم برای خودم.بغض از شوق،از دلتنگی.سختترین کار دنیا برگشتن از حرم امامه.وقتی برگشتیم،وقتی داشتیم برمیگشتیم،خیلی فکر کردم به این سفر.به ویژگیهاش که انقدر به جانهای تشنهی من و همسر و پسرک عمق و روح بخشید...
در آستانه - تاریخ: 1402/6/4 ساعت: 6:46
در آستانهی سفر در آستانهی جهشِ بغض فروخورده در آستانهی سلامتی و بیماری در آستانهی زیارت در آستانهی تولد در آستانهی پاییز...
بیا بگشای در بگشای دلتنگم... - تاریخ: 1402/6/4 ساعت: 6:46
سنگینم.توی لاک خودم هستم.نمیتوانم بروم ارتباط ها را شروع کنم.نمیتوانم بروم طبقهی ۸ توی اتاق دوستم و ازش حال پسرکش را بپرسم که قبل از سفر تب داشته،نمیتوانم بنشینم حتی از حال پسرک چشم نزار تازه نقاهت گذراندهی خودم حرف بزنم و تجربه بگیرمنمیتوانم به هم کوپهای پیام بدهمسنگینم.توی لاک خودم هستم.لاک سنگینم...
قبل از روضه - تاریخ: 1402/5/19 ساعت: 14:59
خستهم،جسمم خستهس،یکم نگرانم برای فردا و چند و چونش،توسل کردم.امیدوارم به یک خواب خوب و صبحی که با نسیم بهشت شروع میشه...اعوذبالله من نفسی...Adblock test (Why?)
روزِ حسین - تاریخ: 1402/5/11 ساعت: 2:09
دارم فرار میکنم.از بغضم.از ترسهایم.از فکرهای این روزهایم.از ذهنم می گذرد که فردا از همسر بخواهم عصری مرا به کافه ای برسانند تا کمی خلوت کنم.در واقع تا کمی بنویسم این افکار و ترس ها را.دارم فرار میکنم از اشکهایم که سفت و سخت راه گلویم را میبندند و نمیدانم چه مانعی هست برای سرازیر شدنشان.حرفهای حسینِع...
نیکان - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 11:45
بوی میس دیور و چند رایحهی شیرین دیگر مثل صداهای همهمهی منشی و مراجعین در هم پیچیده.پرسنل کراواتی،پزشک های مومش کردهی زیبارو،مراجعینی که که شالهایشان توی کمدهای خانه شان است.آراسته و زیبا.من با چادر و بی آرایش،با چشمهای پفکرده و قرمز از هوا نشسته ام و دارم با دخترهای اینجا توی ذهنم دیالوگ میکنم.انتخا...
جانِ نورانی - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 11:45
میخواند و من گریه میکنم، مچاله میشوم، دلتنگ میشم و همزمان احساس میکنم زندهام...حالا نشستهام توی صحن و جان دادهام به کسی که از نور میخواند...و حس میکنم که مدینهام،مکهام،مشهدم،کربلایم،کاظمینم،سامرایم...پ.ن برای آن مرد: در این تاریکیِ تردید،بیا آیینِ اصل آور...Adblock test (Why?)
حسینِ علی - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 11:45
امشب جان خسته و روح و حسهای درهم ریختهام را برداشتم و آمدم لب حوض توی حرم نشستم.من حرفی ندارم.آرزوهای در دلم را او که باید میداند.من کجای دنیا این ارتباط را تجربه میکردم حسینجان اگر تو را نداشتم؟دریای بیکرانِ هستی...پ.ن:او در دل است و هیچ دلی بیملال نیست...Adblock test (Why?)
کتاب اول؛ مثل نهنگ نفس تازه میکنم - تاریخ: 1402/1/19 ساعت: 22:34
چرا خوندمش؟هم مدتی توی روزگار قبلی، پیج نویسندهش زپرو دیده بودم و به نظرم آمده بود نوشتههاش عمق داره.هم به نظرم زنانه بود رمان.اینها حس و نظر قبلی من بود به کتاب و نویسنده قبل از خوندن.و اما بعد! نسخهی الکترونیک حدود ۲۵ تومن (دقیق یادم نیست) از طاقچه خریدم،حدود ۱۴۴۰ صفحه!و نسخهی چاپی ۱۶۰ هزارتومن، (...
کتاب دوم؛ تولستوی و مبل بنفش - تاریخ: 1402/1/19 ساعت: 22:34
چرا خوندمش: اسمش برام خیلی جالب بود و چندجا قبلا دیده بودمش، شرح کتاب برام جذاب بود،کسی که تصمیم میگیره هرروز یک کتاب بخونه،نه هر کسی!مادر چهارتا بچه، و اینکه اتوبیوگرافی بود که ژانر ادبی محبوب منه.اینها حس و نظر من قبل از خوندن کتاب بود.نسخهی الکترونیکی رو حدود ۳۰ تومن از طاقچه خریدم و نسخهی چاپی ش...
بهار سالنو، یا زمستان سال کهنه؟ - تاریخ: 1402/1/19 ساعت: 22:34
از بهمن منتظر آمدن بهار بودم،با ذوق،کابینتها را مرتب کردم،لیست کارهایم را نوشتم،تمیزکاریها، خریدها، خوراکیها،ممهانی ها،هدیههایی که خیلی زود برای بچهها تدارک دیده بودم. شوق رسیدن بهار توی خانه موج میزد،اسفند هم.هر روز با پسرک گردش،پیاده روی ها دوباره شروع شد و ... حالا ۱۵ روز میگذره و توی این ۱۵ روز ...
برای مهد - تاریخ: 1401/12/7 ساعت: 14:43
وقتی بهم گفتن که برای یکسالگی مهد بنویسم،به این اسم فکر کردم.به کلمهی مهد.بعد رفتم سرچ کردم مهد در دهخدا.فکر کردم مهد خانگی، برای من کلمهایه فراتر از اتفاقی که برای بچهها میفته. انگار به معنای واقعی مهدِ خانگی!برای ما،برای من و این رفقایی که دور هم جمع میشیم، و به اولین و مهمترین هدفم فکر کردم،ایجاد...
شبهای روشن - تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 14:43
۱.میخواستم از تو بنویسم،به زبانی دیگربا لحنی دیگر.اما آخرش به این رسیدم: نشود فاشِ کسی آنچه میانِ من و توست...فقط دوست دارم برای ف از فکرهایم راجع به این مسئله بگویم و شاید هم ز.۲.فکر میکردم همه چیز با هم قاطی میشه.اما نشد.۳.کنارش نشستم و ازم خواست شعر قبل از خواب را براش دوباره بخونم تا بیخوابی که ...
امالبنین - تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 14:43
امروز رفته بودیم روضه و روضهخوان از تو میخواند.شعری میخواند که غمهای تو را به ردیف دراورده بود و یکی گریه میکرد،کسی به سینه میزد از این غم.من چشم دوخته بودم به بالای کتابخانهی خانهی میزبان.به روزهای آغازینِ غمت فکر میکردم.به رفتنِ عباس و عثمتن و پسرِ دیگرت به سفر.به پیکی که برایت خبر آورد.به دلِ عاش...
ایگنور - تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 14:43
دهانم بسته است. امروز که گفتم این هفته در سکوت فرو رفته بودم بغضم ترکید. بغضم ... که نمیدانستم هست...
وطن،عادت،سرخوشی،کلمه الیوم... - تاریخ: 1401/4/2 ساعت: 9:03
آخرین بار بیش از ۶۰ روز پیش بود که ی شب دل زدم به دریا و شب موندم بیدار...الان الان یکی دیگه م،سرشارم،نه، کلمه ای هستم که هنوز نمیدونمش.به لطف تو...به لطف تو،به لطف تو عزیزدلم.به لطف تو و دوست دارم این رو تا اخر عمر تکرار کنم...در مورد عادت باید بگم که انگار عادت کردم اینجا نوشتن رو و خ استم بگم که ...