نور - تاریخ: 1401/4/2 ساعت: 9:03
فکرش هم، خیالش هم...من الظلمات الی النور...نور الف و لام دار که فقط مخصوص تو است...کشمکات...حالا عزم،خدایا...میشود زنده بمانم تا یکشنبه؟و ببینم نور را...Adblock test (Why?)
رها رها رها من... - تاریخ: 1401/4/2 ساعت: 9:03
انگار در صندوقچه ی قدیمی رو که گوشه ی یک انبار بزرگ بزرگ پیدا شده،خاک گرفتن،باز کردن،دیدن یک شمع توش روشنه.توی تاریکی،توی انبار کوچک و تاریک،چقدر دیدنش آدم رو خوشحال می کنه.مثل وقتی میخوای به مقصد برسی و ذوق داری زودتر هواپیما بشینه...مثل خیلی لحظه های خوش دیگه،نه؟نه!تو یک حس منحصر به فردی.از رها'>ر...
حرف های ظهر جمعه - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:08
صبح ساعت ده دقیقه به هفت از خواب بیدار شدم.خوابم نمی برد.دلم می خواست بمانم بیدار و دعای ندبه ی تلویزیون را گوش کنم.اما یک راست امدم توی رختخواب و به پهلوی راست خوابیدم و زود هم خوابم برد.اما دلم گوشه
حرف های شب شنبه و کنسلی و خوشحالی - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:08
بعد از ظهر دراز کشیدم.اضطراب ارومی از کار فردا توی تمام تنم روان شد.بلند شدم و نشستم پای کار.لباس ها رو پهن کردم و دوباره لباس انداختم تو ماشین و باز نشستم پای کار.به اون هایی که باید پیام میدادم که ف
در اعتراض به فردا و هوای الوده و این صوبتا - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:08
فقط ریه ی تهرانیا ریه س؟ریا های ما فیلتر سیگاره؟
فشار خون و کارهای عقب افتاده - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:08
وقتی کارم به ادم ها وابسته باشه، ی وقت هایی بدجور حس می کنم که به درد نمی خورم.وقتی مدام باید پیگیری کنم و رعایت حال ادم ها و می کنم و پیگیری هامکمرنگ می شه،و در نتیجه کارها عقب می افته.وقتی عصبانی میشم توی دلم از ادم ها و هیچ بروزی ندارم و بعدترش از خودم عصبانی می شم که چرا از ادمهایی دوسشون دارم ع...
انصراف - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:08
بعد از کشمکش های زیاد، تجربه ی گفتگو و شرکت توی کلاس های اساتید خوب، در مورد موضوعی که اون روزا مود علاقه م بود و دغدغه م بود، بعد از حرفای زیاااد و طولانی با میم، با اساتید اون رشته، یک روز ترم 6، رف
ظهر همان روز - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:08
خواب صبح و خیالش، خوب بود.حالم رو بهتر کرد.از وقتیکه اومدم،نه به کسی عصبانیتی بروزدادم، نه با مدیر حرف زدم.به همه ی اون ادمهایی که عصبیم کرده بودن لبخند زدم و سلام کردم و باز باهاشون درک احساس کردم.چون فکر نمی کنم لازم باشه مسائل رو قاطی کرد.امیدوارم به زودی این مساله حل بشه برام.
عمو - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:08
دیشب رفتیم و گفتیم که دارید عمو و زن عمو میشید.خیلی خوشحال شدن...منم از خوشحالی صمیمانه شون واقعا ذوق کردم.خیلی خوش گذشت
چارم - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:08
خدای مهربون،به خاطر این نعمت بزرگ شکر.اگر حساب کتابامون درست باشه،سه شنبه ی هفته ی دیگه اتفاق بزرگی توی زندگی کوچولوی تو میفته.
حس - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:08
هفته ای که گذشت خیلی تعطیلی داشتیم.خیلی برام خوب بود.خیلی...ذهنم داره توجهش رو روی چیز جدید قرار میده.و تغییر تا حدی شروعش ترس داره.کلی نکنه میاد جلوی فکرهای آدم. این تعطیلی ها و این فرصت دور بودن خوب بود برام.دوست دارم بتونم با همین فاصله ادامه بدم.
کلمه - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 5:26
پرواز می کنم.کار هر شبم این است.وقتی روی تخت دراز می کشم و چراغ ها خاموش می شود،انگار می روم بالاتر و خودم را می بینم.می بینم که روی تخت دراز کشیده ام و دارم تلاش می کنم یکی از حرکات ریلکس یوگا را انج
روزه - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 5:26
روزه گرفتم امروز دم افطار تلویزیون رو روشن کروم حرم رو نشون می داد و بارون رو که چک چک همه ی حیاط رو براق کرده بود دلم تنگه ... #ماه_رمضون_زمستونه #ای_یار_کجایی_که_در_آغوش_نه_ای
1 - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 5:26
...هذا صراط مستقیم ... هذا اسم اشاره ی خیلی نزدیک است،خیلی واضح به صراط مستقیم اشاره می کند بغض می دود توی سرانگشتانم.یک لحظه خیال می کنم که با صداب دلنشین و لهجه ی فصیح شما دارم لین آیه را می ستوم و
چرا - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 5:26
چهارشنبه همدیگه رو دیدیم.علی رغم بی خوابی هایی که هفته ی پیش داشتم و کلی به کله ی سحر بیدار شدنم فحش می دادم، وفتی رسیدم و دیدمش و مشغول حرف زدن شدیم خیلی حالم خوب شد.خیلی دیدار روح افزایی بود.حرف زدی
17 بهمن - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 5:26
دارم تلفنی با مامان حرف می زنم. مامان، من این هفته نمیام تهران.انشاالله هفته ی دیگه میام. مامان: هفته ی دیگه ما می خوایم بریم اهواز. من:اا هفته ی دیگه برنامه اهوازه؟هفدم چهارشنبه س. این طرف خط،یکباره
نوسانات - تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 20:15
عکس رژ شماره ی ۱۲ را باز می کنم و نگاه می کنم به لبهای زنی که ویترین رنگ رژ های لانکوم و تارت و دوسه شده.لب ها دارد لبخند می زند.چشم های زن پیدا نیست و سعی کرده همه ی حس را بریزد توی لب ها با رنگ رژ ش
در شب های تاریک تو را گم کرده بودم - تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 20:15
دو سه شب است دلم اشوب است.حضرت عشق٬از دلم سراغی نمی گیری؟در خیال دیدار بگدم و حالا که میسر نیست٬ انگار تهی ام.تهی از حتی خیالی که شبانه روز با آن سر کنم.کاش خیالت را از من نگیری.حالا که حضور میسر نیست٬کاش دلیلی امید بخش باشد
در شب های تاریک تو را گم کرده بودم - تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 20:15
دیشب به دیدن کسی رفتم که بوی تو را می داد.با این همه الودگی اما شمیم جان بخش تو را توی هر کس که باشد می جویم و زنده می شوم.انگار هزار هزار سال بود میشناختمش.انگار رفیق گمشده ای را پیدا کرده, بودم,.با او همصحبت شدم.سوال های من کجا و جواب های عاشقانهپی او کجا...مدتی بود دلم دیدار می خواست.اما تو یکی ا...
یازدهمین سحر - تاریخ: 1397/3/14 ساعت: 16:53
هه ی حس های ناب زندگی دم سحر در جان انسان جاری می شوند‌... +تاریخ